(¯`·.§.·´¯)عشق شیشه ای (¯`·.§.·´¯)
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام جودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید،عطر صد خاطره پیچید یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو همه راز جهان ریخته در چسم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت آسمان صاف وشب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ی ماه فروریخته درآب شاخه ها دست بر آورده به مهتاب شب و صحرا و گل سنگ همه دل داده به آواز شب آهنگ یادم آید که به من گفتی از این عشق حذر کن لحظه ای چند بر این آب نظر کن آب آیینه ی عشق گذران است تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا که دلت با دگران است تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن به تو گفتم حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم روز اول که دل من به تمنای تو پر زد چون کبوتر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی من نه رمیدم،نه گسستم باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو در افتادم همه جا گشتم وگشتم حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم،نتوانم اشک از شاخه فرو ریخت مرغ ناله ی تلخی زد و بگریخت اشک در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه کشیدم نه گسستم،نه رمیدم رفت در ظلمت غم آن شب وشب های دگر هم نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم وقتی فهمید می خوامش خندید و رفت التماس را توی چشمام دید و رفت رنگ غم به زندگیم پاشید و رفت دیگه دل از همه دنیا سرده کی میگه گریه دوای درده بعد از اون چشم من دیگه خواب نداره بس که گریه کردم چشام آب نداره هر چی من بگم باز تمومی نداره از غم و غصه هام که حساب نداره چه کنم ای خدا با دل شکسته چه کنم با دلی که ز خون نشسته میدونست مهرشو با جونم خریدم اما از عشق اون جز ریا ندیدم خاکستان قلب ام هنوز به امید پایمال قدم هایت می تپد .... شکسته ام در این شب های بی چراغ بیا نور چشمان تارم زان شبی که سرودی خداحافظ برای همیشه نشسته ام چشم براه چشمانم همیشه بهار و بی بهار بی تو در زردی دستانم خزانم همیشه دلم را در نی لبکی سوخته دمیدند می دمد از دلم دود و آهی هر دم پرواز تا تو همیشه بیا در کوچه باغ خاطره ها قدمی با هم بگرییم که از کوچ پرستو ها آه ... خدا داند دلم مالامال اندوه است همیشه .......
سخت است دوری و دور بودن.سختتر از ان حسرت بی تو بودن.شبها رو بی تو به سر کردن.لحظه هارو به یاد تو سر کردن.ایکاش گاهی چرخ زمان به فرمان ما می چرخید.ایکاش گاهی خدا هم از ما می برسید چه می خواهیم.حرفهای قشنگی ست عشق بازی اما نمی دانستم اینقدر دشوار است غم دوری را تحمل کردن. خوشا به حال دل انان که هر انچه خواستند خدایشان داد. دلم امروز مثل اسمون ابری این شهر گرفته و تنگه برات.بیشتر از دیروز.کمتر از فردا. یاد شعر زیبای نغمه رضایی می افتم. ادمک اخر دنیاست بخند ادمک مرگ همینجاست بخند ان خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست بخند دستخطی که تو را عاشق کرد شوخی کاغذی ماست بخند فکر کن درد تو ارزشمند است فکر کن گریه چه زیباست بخند صبح فردا به شبت نیست که نیست تازه انگار که فرداست بخند راستی انچه به یادت دادیم بر زدن نیست که درجاست بخند ادمک نغمه اغاز نخوان به خدا اخر دنیاست بخند زمان زمان مرگ است و من نمی دانم چگونه در دل این قرن زنده می مانم صدای قلب مرا حرف کفر می خوانند چه تهمتی به تبش خورد سخت حیرانم چقدر خسته ام از دست عاقلان بزرگ که فکر فاسد انها گرفته دامانم برای انکه نبینند حرف فردا را به شعر دیشبم کرده اند ویرانم هزار مهر به لبهای دل زدند ولی منم که نغمه خود را هنوز می خوانم منی که این دل شاعر نشان و باکم را به جرم کافری از بیش خود نمی رانم زمان تهمت و مرگ است خوب می دانم ولی هنوز در این قرن زنده می مانم قلب من کجاست؟ دست می کشم به خویش دست می کشم به خاک دست می کشم به هر چه هست و نیست محتاجم به رویشی نه از این خاک به زایشی نه از این دست به قصه ای نه چنین تلخ به باوری نه چنین بست................ عمق خستگی همیشگی ست حجم عمرمان چند هزار سال زندگی ست؟؟؟؟؟؟ وقتی دلتون مثل دل من ابریه چه می کنید؟؟؟؟............................ نگو از اشکهایت..... از پشت این شیشه ، شیشه ای می بینم! کودکانه و زلال... لبخند رضایت بخش باغبان را سگرمه های دختر بچه کولی برای خستگی شاید! گرمای دستان مادر آن پسر بچه بازیگوش عشق پاک آن دو جوان از پشت شیشه های کودکی ام رنگارنگ می بینم به رنگ خدا! و چه کسی می داند؟ مرز آن همه رنگ و این همه بی رنگی تنها یک شیشه است!! وقتی که دوستت دارم گلها زیباترند و آفتاب درخشان تر وقتی که دوستت دارم درختان سرو بلندترند و آسمان آبی تر ببین که چگونه با عشق تو همه فصلها بهار می شوند... و چگونه دشتها سیراب می گردند... وقتی که دوستت دارم همه گلها سرخ می شوند و دشت پر از عشق می گردد بگذار دوستت بدارم وقتی که دوستت دارم... ابرها شکوفا می شوند و از آسمان باران یاس می بارد ببین که چگونه با عشق تو می پیوندم با خدا٬ آسمان و مهتاب و چگونه زندگی دوباره در من آغاز می گردد... روزايي كه بارون مياد هر چندتا دونه بارون كه تونستي جمع كني دوسم داري.هر چند تا كه نتونستي جمع كني دوست دارم... كنار آشيانه تو آشيانه ميكنم فضاي آشيانه را پر از ترانه ميكنم كسي سوال ميكند بخاطر چه زنده ايي؟ و من براي زندگي تو را بهانه ميكنم نامه ای که هرگز به آن پاسخی داده نشد مهربانم سلام مردن و رفتن اون روزا خیانت از سوی تو بود تموم خاطرات من اشکای چشمای منه بغض غریبی هنوزم توی نفسهای منه غریب نوازی میکنی بغضمو ساده میشکنی تا که می گم زجرم نده حرف از جدائی می زنی خوب آره من دیونتم این ضربه قلب خستمه صبر منم حدی داره نا مهربونی بستمه الهی بعد رفتنم قلب تو آتیش بگیره الهی نور زندگیت تو شب سردت بمیره خدا کنه یه بی وفا نمک به زخمات بپاشه منو پروندی کاش که اون اونی که می خوای نباشه بره و از تو جداشه غرورم و شکستی و گفتی برو پیشم نمون باشه میرم از پیش تو اما فقط اینو بدون اگه میخوای با رفتنت تو اوج غربت بمیرم بودن من زجرت میده می زارم از اینجا میرم
دوستت دارم یاد تو همیشه اینجاست غم تو نمیره از یاد نمیشه ترانه ای خوند که به یاد تو نیفتاد می بینی چه تلخ چه شیرین میتونه مال تو باشه با همه فاصله ها بازدلم دنباله تو باشه دست من به آرزوها اگه با تو نرسیده عوضش چشمای خیسم صد دفه خوابتو دیده اگه هدیه ای ندادی که بمونه یادگاری عوضش خاطره هاموبا خودت همیشه داری اگه پاییزی کوچه اگه برگا دیگه زردن اما با بهار دوباره سبزو تازه بر میگردن رنگ آسمون چشمات واسه من همیشه آبی اگه حتی دیگه هرگز به نگاه من نتابی بین دستای من و تو اگه فاصله زیاده دنبالت بازم میگردم حتی با پای پیاده


با همه خوبیهام بی وفا



.jpg)
بــی تـو نمی خـوام دیگه دنـیا بـه کامم بـاشه
حـتـی یـه لحـظــه خـوب در انـتــظـارم بـاشـه
بـی تـو نـمی خــوام دیگــه تـو آسـمونا باشـم
می خوام تـو قـعـر زمـین تنهای تنهای باشـم
بی تـو نمی خـوام دیـگـه دوبـاره پــیــدا بـشم
مـجــنـون و دیــوونـه و شــیـدا و لــیــلا بشم
بی تـو نـمـیـخوام دیگه ، جون تو بدن بمونه
بی تـو می خـوام بمیرم بی غرورو بی بهونه
بـی تـواگـه تـو خـواسـتی تا آخرش می مونم
امـا بــدون عـزیــزم ، تــویـی تـو مـهـربونم


اسمون ابری دل

نگو از چشمان بارانی ات....
نیامده ام که تو را بارانی ببینم....
ای کاش چشمانت را بارانی نمی دیدم....
من عاشق چشمانت هستم....
پـس ای با ران...
نبار....
نبار تا چشمانی را ببینم که دوستش دارم.....
چشمانم از باران پر شده....
ای کاش این باران نمی بارید ....
ای کاش....
ای کاش می دانستی که عاشق چشمانت هستم....
ای کاش صدای گریه هایم را می شنیدی ....
ای کاش می دانستی گریه هایم از دیدن اشکهای توست ...
ای بـاران,
ای باران اولین باریست که دوست دارم نباری....
لعنت به تو....
نفرین به تو ای باران....
نبار....نبار....
نبار و حسرت دیدن بر چشمانم مگذار 

![]()
![]()
بگذار دوستت بدارم![]()
![]()
![]()
![]()
بگذار دوستت بدارم![]()
![]()
![]()
بگذار دوستت بدارم![]()
![]()
![]()
![]()
بگذار دوستت بدارم

مرا ببخش
نمی دانم چرا سکوت کرده ام
بیش از اینها مرا ببخش
چرا که مدتهاست که ترسیده ام
در این هجوم وحشی زندگانی ، در میان این درندگان خونخوار
جسمم دریده شد
قلبم پاره پاره شد
و چشم اشک بارم ،خون گریید
مرا ببخش
مرا ببخش ای دلپذیر
جانم به لب رسید
دلپذیر من دگر گلایه ای بر لبم نیست
چرا که تنها جرعه ای آب می خواهم تا زنده بمانم
مرا لمس کن
مرا در دستانت حس کن
مرا در چشمانت لمس کن ، بر روی گونه هایت، در آغوشت
چرا که من در درون تو زندگانی گزیده ام
لانه ام در درون توست
پس خودم را به تو می سپارم
و بیش از هر چیز می خواهم تا محافظم باشی
مرا بپذیری و کنارم باشی
مرا جرعه ای آب ده برای زنده ماندن
تنها همین و بس
دگر حرفی برای گفتن نیست

| :قالبساز: :بهاربیست: |

